رضا قلى خان ( هدايت )

146

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

باش كونه نيز كويند بدر الدّين چاچى كفته شعر باژكونه است جمله كار جهان * تا به حدى كه ماوراى حد است از يكى باژكونه كيش همانك * كل در او پنجه است و نيم صداست چپ نهادند عقد نهصد را * راست كيريش نهصد و نود است بازكير با كاف فارسى به وزن بادكير در برهان بمعنى تاريخ‌دان و تاريخى يعنى مورخ آورده اما آنچه از سياقت عبارت اصل دساتير معلوم مىشود در نامهء زردشت در ترجمهء فقره يك‌صد و هوده بمعنى اعتراض و سرزنش و توبيخ خواهد بود كه به عربى مؤاخذه كويند و معنى بازپرس نيز همين است يعنى ايراد كرفتن بازمان بر وزن آسمان بمعنى توقف و امر بدين معنى نيز هست يعنى موقوف دار و توقف كن باژن بفتح ژاى فارسى و سكون نون كوسفند يا بزى را كويند كه پيش پيش كلّه به راه رود و آن را نهاز نيز كويند بازودراز مردم درازدست غالب و مستولى را كويند و لقب بهمن پسر اسفنديار بوده بازور در قصّهاى شهنامه كفته جادوكرى بوده از توران و بدست رهام بن كودرز كشته شد بازه به وزن تازه به همان معنى باز است كه از سر اين انكشت تا سر انكشت دست ديكر هنكام كشادكى دستها فاصله بوده باشد حكيم منوچهرى كفته شعر هركرا اندر كمند شصت بازى درفكند * كرد نامش بر سرين و سينه و رويش نكار و آن را به عربى باع كويند حكيم اسدى كويد شعر چه ژرف ديدند صد بازه راه * يكى چرخ كردنده بالاى چاه و بطريق مجاز عصا و چوب‌دست بزرك و شاه‌تير و امثال آن باعتبار آنكه كويا بازهء اشجار است چه بازه لغتى است در بازو و بمعنى چوب‌دستى كه بدست كيرند كفته‌اند شعر نشسته به صد خشم در كازهء * كرفته بچنك اندر ان بازهء و در جهانكيرى فضاى بين جدارين كه عبارت از كوه و درّه باشد فاصله ميان آن كوه و دره را بازه كويند و بدين معنى بمعنى كشاده است و بازو از اينجا است كه شاخ درخت را بازه كويند بطريق مجاز چه كويا بازوى آن است و عصا و چوب‌دست نيز بمعنى بازوى آدمى است بازيار بر وزن آبدار زارع و برزكر را كويند سلمان كفته ع زاغ آن را باغبان و غاز آن را بازيار شاه داعى شيرازى كفته شعر آب را مىراند مرد بازيار * سائلش كفتى كه هستى در چه كار و بمعنى باز و مير شكار كذشت بازيچه بفتح جيم پارسى آنچه بدان بازى كنند و مسخره‌كى را نيز كويند بازيره بر وزن كاچيره حصّه و پارهء از شب باشد چنان كه اكر كويند بازيرهء اول يعنى پارهء اوّل همچنان بازيرهء آخر مراد از پارهء آخر شب است نمايش نهم در باء با سين مهمله باس به وزن طاس بمعنى كهنه و قديم و بدين جهة عمود كذشتهء قديمه را زمان و ايّام باستان كويند باسبوس به وزن آبنوس نوعى از ريحان است كه آن را مرزنكوش كويند و سبب اين اسم آنست كه مرز را موش كويند و آن بكوش موش شبيه است و به عربى اذان الفار كويند ظهير فاريابى كفته ع چو مرزنكوش كردم سربسر كوش باستار و بيستار از الفاظ متتابعه است مانند فلان و به همان باستان قديم و كهنه مرقوم شد و به زبان درى تاريخ را كويند كه احوال كذشتكان در او جمع باشد و باستان نامه كتابيست از تواريخ فارسيان باستى به وزن راستى بمعنى افتادكى و فروتنى است باسرم بفتح راء قرشت و سكون ميم زمينى كه بجهة كشت و زراعت مهيّا كرده باشد و كشت‌زار را نيز كويند باسره نيز به همين معنى مىباشد باسك بضّم ثالث و سكون كاف خميازهء كه از خواب و خمار باشد مىكويند ع چو باسك كند ماه من از خمار نمايش دهم در با با شين معجمه باشام به وزن آشام پرده را كويند چه پرده در و چه پرده ساز باشت بر وزن چاشت چوب بزركى كه بدان سقف خانه را پوشند و نام محل و منزلى است در حوالى كوهكيلويه فارس كه الوار در آن ساكنند و آن را باشت باوى كويند و باوى نام آن طايفه مىباشد باشامه معجرى كه زنان بر سر اندازند آن را باشومه